دل در دست محبوبی گرفتار
و سر در کوچه باغی بر سر دار
از این بیهوده گردیدن چه حاصل ؟
پیاده می شوم ، دنیا نگهدار
گرگ ها خوب بدانند، در این ایل غریب
گر پدر مرد، تفنگ پدری هست هنوز
گر چه مردان قبیله همگی کشته شدند
توی گهواره چوبی، پسری هست هنوز
آب اگر نیست نترسید که در قافله مان
دل دریایی و چشمان تری هست هنوز
دکتر زهرا رهنورد
سلام به همه دوستای نازنینم![]()
عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت
عید همتون مبارک ... شاید تا دیروز می گفتیم کی عید فطر میاد ؟؟؟ اما الان.... من که واقعا دلم برای این روزا تنگ میشه...لحظه ای که صدای ربنا توی شهر می پیچید ... ماهی که توش مهربونیا بیشتر بود ... دروغا کمتر...گذشتا بیشتر...کینه ها کمتر ... بچه الان دیگه همه دلتون پاکه ... منم دعا کنید !!!
اینم داستانی که قولشو داده بودم بهتون ... خواهش می کنم بعد از خوندن این داستان فکر کنید ... ببینید به این نتیجه نمیرسید که دوستیامون میتونه خیلی قشنگتر باشه ؟ اینکه هنوز جا داره که بیشتر مهربون باشیم ... با همه ... منتظر نظراتتون هستم... از دوستایی که نتونستم خبر آپ شدن رو بهشون بدم معذرت می خوام .... توی پست قبلیمم گفتم که دسترسیم به اینترنت محدوده...
همتون رو دوست دارم : اینم داستان ....
مادر من فقط یك چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت یك روز اون اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره خیلی خجالت كشیدم. آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟ به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم و فورا از اونجا دور شدم روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یك چشم داره!
فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم.
كاش زمین دهن وا میكرد و منو ، كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد
روز بعد بهش گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟!!!
اون هیچ جوابی نداد....
حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم، چون خیلی عصبانی بودم.
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت ، دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم . سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم . اونجا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی ...
از زندگی، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم...
تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو
وقتی ایستاده بود دم در، بچه ها به اون خندیدند
و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا اونم بی خبر
سرش داد زدم، چطور جرات كردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!
گم شو از اینجا! همین حالا
اون به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام.
مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد
یك روز، یك دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور
برای شركت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم
بعد از مراسم، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون البته فقط از روی كنجكاوی
همسایه ها گفتن كه اون مرده
ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم
اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن
ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فكر تو بوده ام.
منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا
ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تو رو ببینم
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم
آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی، تو یه تصادف، یك چشمت رو از دست دادی
به عنوان یك مادر، نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو
برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه
با همه عشق و علاقه من به تو
مادرت
به نام آنکه بر وجود انسان دمید و به نام آنکه دل را آفرید
تا پدیده ای چون عشق را معلول آن کند
پس به نام پروردگار عشق و به نام پروردگار هستی
سلام به همه دوستان عزیز
دوستای نازنینم الان عرق شرم رو صورتمو خیس کرده اما شما به بزرگواری خودتون ببخشید
یه وقت فکر نکنید آدم بد قولیما...نه! اصلا... راستش درگیر کارای تحصیلی بودم...نزدیک مهر دیگه !!! دوستای عزیز برای امروز یه مطلب نسبتا قشنگ بهتون هدیه میدم ، امااااااااااااااااا..... یه داستان هست که من خیلی دوستش دارم . برای خیلی هاتون شاید و البته شاید تکراری باشه اما من خودم وقتی به باطن داستان فکر می کنم از خودم بدم میاد... ما شاید دل خیلی هارو بشکنیم بدون اینکه بدونیم... داستان رو به مناسبت عید فطر روز یکشنبه میزارم ... من دسترسیم به اینترنت خیلی محدوده و به همین دلیل شاید نتونم برای هر آپ به همه خبر بدم ، واسه همین ازتون خواهش میکنیم هرکس که از آپ من با خبر شد به دوستاش توی وبلاگ خودش خبر بده ( مثلا یه خط از آپشو به این خبر اختصاص بده : www.peesheebala.blogfa.com بروز شد ... همین !!! یه وقت فکر نکنید خودمو گرفتما ، نه به خدا ، اما به همون دلیلی که گفتم نمیتونم به همه خبر بدم ... ممنون میشم که آی دی منو اد کنید و بهم خبر بدید : Peeshee_bala و در آخر اینکه همتون رو دوست دارم و دلم برای همتون تنگ شده ...
یادتون باشه اینجا یه وبلاگ نیست ، یه کلبست .... واسه اینکه همه دور هم جمع بشیم پس هرکس که به این کلبه میاد سعی کنه همه دوستاش رو هم بیاره... کاره اصلی این کلبه هنوز شروع نشده ...
راستی از همتون خواهش می کنم هر نظری در مورد اینکه مطالب وبلاگ چطوری باشه رو بصورت خصوصی برا حتما بفرستین ...
( یه دوست عزیز ! نظراتت رو خوندم ... حتما از مطالبی که گفتی روی دیوارهای کلبم میذارم ... مرسی که ایقدر لطف داری و بابت اون لطف بی نظیرت ممنون گلی)
منتظر خبرهای بعدی هم باشید ...
دوستون دارم دوستون دارم دوستون دارم دوستون دارم دوستون دارم
روز اول پیش خود گفتم دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز می گفتم لیک با اندوه و با تردید
روز سوم هم گذشت اما بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا می کشت باز زندانبان خود بودم
آن من دیوانه ی عاصی در درونم های هوی می کرد
مشت بر دیوارها می کوفت روزنی را جستجو می کرد
در درونم راه می پیمود همچو روحی در شبستانی
بر درونمسایه می افکند همچو ابری بر بیابانی
می شنیدم نیمه شب در خواب های های گریه هایش را
در صدایم گوش می کردم درد سیال صدایش را
شرمگین می خواندمش بر خویش از چه رو بیهوده گریانی
در میان گریه می نالید دوستش دارم نمی دانی
بانگ او آن بانگ لرزان بود کز جهانی دور بر می خواست
لیک در من تا که می پیچید مرده ای از گور بر می خواست
مرده ای کز پیکرش می ریخت عطر شور انگیز شب بوها
قلب من در سینه می لرزیدمثل قلب بچه آهوها
می نشستم خسته در بستر خیره در چشمان رویا ها
زورق اندیشه ام آرام می گذشت از مرز دنیا ها
در سیاهی دستهای من می شکفت از حس دستانش
شکل سرگردانی من بود بوی غم می داد چشمانش
روزها رفتند و من دیگر خود نی دانم کدامینم
آن منسرسخت مغرورم یا من مغلوب دیرینم
بگذرم گر از سر پیمان می کشد این غم دگربارم
می نشینم شاید او آید عاقبت روزی به دیدارم.
ببخشید که این پست اینقدر طولانی شد ............... مهربونا ، نظر یادتون نره ها ! دیواری که روش یادگاری نباشه دیوار نیست
وقتی داغ شد ....... آخه دلم نمیاد دوستامو بسوزونم که .... هه هه هه
سلام به همه دوستای نازنینم از شیطون بلا و یه دوست بگیر تا امیر رضا
عسل جون - ساناز گله - مرتضی بامرام - کامران - سارا و همه دیگه
دوستای مهربونم از اینکه به کلبه من اومدید ممنونم
چند روز کوچولو نیستم اما دست پر میام پیشتون و جبران می کنم
فقط یه چیزی : تا من برگردم هرکس اومد به این کلبه کوچولو . به نظر کوچولو واسه همین پست بزاره . حتما حتما حتما
هرکس که تازه اومده حتما بگه با چه اسمی لینکش کنم حتی اگه دوست نداره لینکم کنه!!!
هرکسی هم که می خواد لطف کنه و من رو لینک کنه با اسم : "پیشی بلا " لینکم کنه
و اما اون خبره ...
پیشی بلا یه آی دی یاهو مخصوص همین کلبه ساخته واسه ارتباط بهتر با دوستاش
هرکس که مایل بود آی دی زیر رو اد کنه و در اولین پیام اسمش و آدرس وبلاگشو بهم بگه
peeshee_bala
دوستای نازنینم من منتظر همتون هستم...آپ نمیکنم اما نظراتتون رو حتما می خونم
بالاخره یه کافی نت پیدا میشه دیگه . نمیشههههههههه؟؟؟؟؟؟؟؟
بنویسید بعد مرگم روی سنگ
با خطوطی نرم و زیبا و قشنگ
اینکه اینجا خفته در این گور سرد
بودنش را هیچکس باور نکرد...
"یه دوست " عزیز از لطف و مهربونیت سپاسگزارم....اگه شما افتخار بدی من که موافقم اما برام بیشتر توضیح بده
شرمنده که دیر جوابتو دادم اما به جبرانش توی پست اصلی جوابتو میدم که ببخشیم
شیطون بلا گفته که کمکم میکنه ... شما چی؟
خداحافظ همتون...زودی بر میگردم
دوست کوچیک شما : پیشی شیطون بلا![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()